پرهام کوچولوی من
سلام ۲۰ ماهگي پرهام با آنفولانزا شروع شد هنوز چند ساعتي از ۲۰ ماهگي گل پسرم نگذشته بود كه پرهام مامان بيحال شد... بعدازظهر كه رسيدم خونه ..ديدم كه تو تختش آروم خوابيده و لپاش گل انداخته .. دست زدم به صورتش .. ديدم داغه .. گفتم شايد خوابه و يا شايدم پتو روشه اينطوريه ... يه نيم ساعتي كه گذشت .. ديگه دلم طاقت نياورد .. از يه طرف ديدم اگه الان بيدار نشه ديگه شب خوابيدنش مكافات ميشه .. منم كه ۱۰ - ۱۱ بنزينم تموم ميشه و گيج خواب ميشم و خوشگل پسمل من هنوز بنزين فوله و در حال دوديدن.. به خاطر همين تصميم گرفتم كه صداش كنم و بيدارش كنم ... بيدار شد ... صدام كرد .. آرا .. آرا .. (همون سارا).. بغلش كردم و از اتاق اوردمش بيرون ولي بيحال بيحال نشسته بود ...آروم و ساكت ... يه مقدار آب هويج بهش دادم ولي اصلاً نخورد .. آخرش هم ولو شد و نتونست بشينه ... ديدم نه بابا .. قضيه جديه و بايد بريم دكتر ... دو روز موندم خونه و از گل پسر مراقبتهاي مادرانه رو به عمل آوردم و بعدش هم كه خودم از پرهام آنفولانزا رو گرفتم ... خلاصه اينكه يكي دو هفتهاي درگير اين آنفولانزا بوديم .. قشنگ من ياد گرفته كه بگه چشم ... البته اينطوري .. هشم مامان سارا: پرهام اگه مامان سارا گفت اين كار، كار بديه .. شما بايد بگي چشم پرهام: نــــــــــــــــــه مامان سارا: پرهام بگو چشم پرهام: نه نه نه نه ... مامان سارا: بيا لباسات رو بپوشونم بريم بيرون پرهام: هشم ديگه زياد عليدا نميگه و بيشتر ميگه بابا ولي من همچنان ارا و آيا و اينا هستم عزيزم رو بيشتر در مورد بابا جون و مامان جونش ميگه ميره دستاش رو ميندازه دور گردن بابا جونش (پدر اينجانب) و ميگه عژيزم ... دستش به در ميرسه و حتماً بايد وقتي خونه هستم در ورودي رو قفل كنيم وگرنه در رو باز ميكنه و واسه خودش يه چرخي تو راه پله ميزنه و بالا پايين ميشه عمه رو اينطوري ميگه ... عـَمه به مامان بابا عليرضا ميگه .. آنـــّــــــا ... عــــــــــمو رو هم ميگه ولي خيلي متفاوت ( فكر كنم "و" رو خيلي كوتاه ميكنه) پرهام شيطوني شده براي خودش .. يه موقعهايي خيلي كم ميارم .. از در و ديوار بالا ميره و همش بايد چهار چشمي مواظبش باشم ... خدا كنه همه ني ني گلاي ناز نازي هميشه صحيح و سلامت باشند .. اشكالي نداره ... از در و ديوار بالا برند ولي هميشه سلامت باشند... .. خدا رو شكر به خاطر همه چي عيدتون مبارك .. شاد باشيد پ.ن: اين پست از آغاز ۲۰ ماهگي نوشته شده بود و در ثبت موقت به سر ميبرد تا اينكه امروز ديگه مطالب جديد + دو تا عكس اخر بهش اضافه شد. مثل مامان سارا:كلاغه ميگه پرهام : قار قار مامان سارا: بع بعي ميگه پرهام: بع بع مامان سارا: دمبه داره .. پرهام : نه نه اين جوجه موجه يِِِِــ يــــهو مياد منو بغل ميكنه ميگه عژيژم .. يه جاهايي خوب ز رو نميتونه بگه ميگه ژ همچنين اين پسمل ما هنوز س رو نميتونه بگه ميگه اِ ميگم اسم دوستت چيه ميگه اِپند ...(سپند) يه فايل صوتي ازسپند جونم تو گوشيم هست كه هر شب گوشي رو مياره و ميگه اِپنــــــــد .. يعني صداي سپند رو بذاره .. يا يه موقعهايي ميگه آبا .. يعني آباژور ... تو اين فايل صوتي سپند جونم ميگه اباژور رو روشن كن ... حالا پرهام هم با سپند ميخواد بگه آباژور .. ولي چون جيگر من هنوز كمي تا قسمتي در پانتوميم به سر ميبره .. نميتونه بگه و ميگه آبــــــــ ا ... بقيش هم كه (ژور) هست رو .. با لباي غنچه شده يه چيزي ميگه كه واضح نييست .. ميگم سپند رو دوست داري .. با كله ميگه بله وقتي يه كار قشنگ و يه شيطوني خوشگل ازش ميبينم تمام روز رو برام قشنگ و زيبا ميكنه .. اونم وقتي كه دراز كشيدي و داراي استراحت ميكني (كه البته اين حركت خيلي نادره و كم پيش مياد يه موقعهايي هم كه ذوق زده ميشه .. همچين لپم رو ميكشه كه ديگه نگو و نپرس كه بعدش چي ميشه ... پرهام جونم .. عزيز دلم خيلي دوستت دارم .. يه موقعهايي وقتي كه خيلي خستهام و اين شيرين كاريها رو ميكني همه چي برام قشنگ ميشه ..حتي اگه بدترين سردرد هم داشته باشم ... بازم ميشنم كنارت و باهات حرف ميزنم و بازي ميكنم ۱۲ آبان سال ۱۳۸۶ ... روزي بود كه پرهام عزيزم براي اولين بار توي شيمك من تكون خورد....اين روز رو ثبت كردم تا هيچ وقت يادم نره كه وروجك من كي براي اولين بار تكون خورد و با حركت قشنگش من رو ذوق زده كرد سلام روز و روزگارتون به خير و خوشي راستش اين روزا خيلي سرم شلوغه و نميفهمم كه چه جوري روزمَ شــــــــب شد چند وقتي كه حال و حوصله ندارم ... فكر و خيال يه گل پسر قند عسل بد جور حالم رو خراب كرده و حال و حوصله رو از من گرفته ... نميدونم وقتي كه به پرهام ميگم بيا دعا كنيم و اون دستاي قشنگش رو مياره بالا .. خدا چه جوري به اين دستاي قشنگ ، پاك و معصوم نگاه ميكنه... وقتي كه من با صداي بلند دعا ميكنم پرهام هم يه چيزايي ميگه ... اي خدا اين دستاي پاك و معصوم و اين لب و دهني كه به حركت در مياد با اين دل كوچكش داره تو رو صدا ميزنه .... فقط دوست دارم كه همه اون فكر و حرفهايي كه زده ميشه يه مهر باطل روش بخوره و همه چي رو به روال عاديش برگردونه ... الهي آمين چند باري وارد بلاگفا شدم ولي اصلاً نتونستم حتي يك كلمه بنويسم ..نتوستم بگم سلام پرهام گلم پســــــــر قند عسل منم خوبه .. خدا رو شكر و صد هزار مرتبه شكر مثل روزهاي قبل در حال شيطوني و از در و ديوار بالا رفتن ...... زدن و شكستن و ناكار كردن دامنه لغاتش بيشتر شده و يه حرفهايي با خودش ميزنه ... نكن .. نه (البته نه گفتنانش هميشه محكمه) ... بابا .. آب ......... عـــــَيدا (عليرضا)... ماما .. يه روزهايي هم آبا .. نميدونم اين آبا چيه ميگه ........... هم .. من ... ددَ .... .. اوف ... (وقتي كه ميخواد ببينه كه چايي داغ هست يا نه ..دستش رو ميذاره رو ديواره ليوان و ميگه اوف) .. ميبيند چقدر پيشرفت كرده ديگه دستش رو نميبره توي ليوان بسوزه بعد بگه اوف ..كلي كلمه و كاراي جديد كه الان يادم نيست پرهام: عـــــــــــَيدا .. مامان جونم عزيز دلم عيدا نه .. بابا ... پرهام: بابــــــا آب و همچنان سر خوابيدن مشكل داريم و كلي بايد شعر و آواز بخونم تا اقا بخوابه .. حالا اين شعر و آوازم خودش مراحل داره .. بايد بخونم پرهام قشنگ .. چشماش قشنگه .. لباش قشنگه ... ....................................... تا كار به جايي ميرسه كه هنوز پرهام بيداره و منم دارم ميگم بند بند پاهات قشنگه ... ناخنهاش قشنگه .. بابا از سر تا پات قشنگه و كلي بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس... به همين شدتي كه ميبيند ... هي بوسش ميكنم و هيچ وقت از بوسيدنش سير نميشم .. يه دفعه ميبني كه خواب از سرش پريد و دوباره روز از نو وروزي از نو .. در پايان اين همه قشنگه .. اقا پرهام يه لبخند رضايتمندانه حاصل از اين همه تعريف رو نثار بنده ميكنند و چشماي نازشون كم كم بسته ميشه ... اي خدا نكنه بگيم پرهام ميخوايم فردا بريم بيرون ... آدم رو پشيمون ميكنه .. همون موقع بايد آماده شيم بريم بيرون ... وقتي كه بابا عليرضا ميرسه خونه اين سويچ ميره دست آقا تا شب كه ميخواد بخوابه هم بايد همراهش باشه تا گل پسر خوابش ببره و من از دستش بردارم ........ نميدونم چرا اينقدر علاقه به كليد داره ...؟؟؟؟؟؟!!!! يه روزهايي حتي تو اتاقش جاي سوزن انداختن نيست .. در كمداش رو باز ميكنه و هر چي هست رو ميريزه وسط .. دونه دونه وسايلش رو مياره به من نشون ميده و دوباره ميبره .. شيشه طبقه دوم ويترينش رو برداشتم .. آقا جديداً با يه ذره پاش رو بلند ميكنه و دستش رو ميندازه تا شيشه طبقه دوم و همه وساييلش رو با هم بياره پايين كه منم شيشه طبقه دوم و همه وسايلهاي طبقه دوم رو جمع كردم و گذاشتم كنار ... هر چي كه جلوي دستش باشه ميزنه خراب ميكنه .. از يك هلكوپتر .. فقط يه بدنه مونده .. دونه به دونه اجزاي اين هلكوپتر رو مرخص كرده .. يه سري ماشين همه رنگ داشت .. يه روز نشست دونه به دونه لاستيكهاي رو چرخاش رو در اورد و انداخت كنار ... دوباره براش درست كردم ولي تا ديد كه اين لاستيكا رفتند سر جاشون دوباره اونها رو به مرخصي فرستاد... تو خرابكاري شاهكاره و حرف نداره .. دايم بايد مواظبش باشم و چشم ازش برندارم وگرنه ميبينم يه جاش زخمي شده و داره خون مياد همين ديشبم كه مهموني بوديم .. گير داده بود به دَر هي باز و بسته ميكردش.. منم دَر رو با دستم نگه داشتم كه نبنده خدايي نكرده يه چيزيش بشه .. نميدونم چه جوري اين پايين در گير كرد به انگشت شصتش و يه دفعه خون زد بيرون .. دلم از اين ميسوزه كه قدم به قدم باهاش راه ميرم و مواظبشم آخرش اينطوري ميشه .. حالا ميخوايم بتادين برزيم رو پاش يه گريهاي راه انداخت كه واي واي ... زودي لباس پوشيديم كه زودتر بريم تو ماشين تا ساكت بشه .. البته بماند كه از شيطنت زياد .. ظهر نخوابيد و بيخوابي هم به اقا فشار اورده بود كه تا نشستيم تو ماشين خوابيد ................. تا رسيدم خونه يه چند دقيقهاي چشماش رو باز كرد و شير خورد و دوباره خوابيد تا الان كه پرسيدم ديدم تا ۹.۳۰ خوابيده بود .كه اينم يكي از محالات جديد كه بايد ثبت بشه .. چون تا حالا من همچين چيزي نديده بودم .. زود خوابيدن و ................ بيدار نشدن تا صبح الان يه چند وقتي هست كه كوذت (کوزت در خانة تناردیهها رو يادتونه؟؟) جاش رو به من داده اينم حال و احوال ما ... عزيزم يه ماه ديگه .. . يه عالمه قلدري بازي پانزده مرداد رفتيم شمال .. به تو جوجوجه قلقلي وروجك كه خيلي خوش گذشت .. همش از اين ور به اون ور در حال دويدن بودي ... يا كنار آب توي ساحل مشغول شن بازي .. آب بازي .. وای که چقدر دویدی ... اينقده قلدري راه ميرفتي كه اونجا ميگفتند : پرهام و نگاه مثل رضازاده راه ميره وقتي مياومدي بيرون يه مجتمع دونه به دونه ميگفتند واي پرهام اومد .. از کوچیک و بزرگ و ... همه می شناختنت ... خلاصه اينكه امسال چهره سرشناس مجتمع بودي و همه حسابي عاشقت شده بودند .. كلي عكس و فيلم و ... چكنيم ديگه فکر کنم بیشترین مامانی که شنیدم زمانی بود که میرفتی تو آب ... تا با بابا میرفتی تو دریا .. فقط دستت رو دراز میکردی و هی میگفتی ماما .. ماما .. هم دوست داشتی کنار من باشی و هم تو آب کنار بابا علیرضا .. اصلاْ هم ترس و اینا در کار نبود ... سرتو مینداختی پایین و یه سره میرفتی تو آب ... یا علی از تو مدد پپل اومد .... یه کار دیگه هم میکردی .. بگم .. بگم .. ۱- تا چشم ما رو دور میدیدی .. شن میخوردی ۲- آب دریای که می اومد طرفت و تو گودی که با وسایل مخصوص شن بازیت درست کرده بودی زودی سرت رو می بردی پایین که از اون آب بخوری .. (اوه) ولی وروجک من خیلی از کلمات رو بلدی .. ولی خیلی تنبلی از جمله : ماما .. بابا .. إده (بده) .. همه .. من ... آرا (سارا) عیضا (علیرضا ) که فکر نکنم ما رو مامان و بابا صدا کنی .. چون همش میگی .. آرا .. عیضا .. ایلا (لیلا «خاله») .. ددر ... آب ... بچم فرمون دادن رو هم خوب بلده و خیلی موقع ها به باباش فرمون میده نمیدونم توی این ماه کارای جدیدت چی میشه .. البته میدونم که شیطونیات چند برابر میشه و حرف زدنت !!!!!!!!!!!! نمیدونم ... نمیتونم نظری بدم تا ببینیم ... یا بیل بیل میمونی یا حرف میزنی فعلاْ که در همین حدی . همین و عشقه مامان سارا: پرهام آب بازي دوست داري پرهام : مامان سارا: پرهام بریم دریا پرهام: بچم عشق عینک دودی شده .. ببیند .. عینک در مدلهای مختلف .. ای جوجه موجه شاد باشید. اینم عسکای شمال سلام عزيزم شانزده ماهگيت مبارك نميدونم توي اين ماه چه اتفاقات تازهاي قراره بيافته؟؟؟؟ خيلي حركات و رفتارت عوض شده .. هر روز با روز قبل فرق داري دَدري به تمام معنا شدي .. يه موقعهايي دلم براي بابا جون ميسوزه كه بايد روزي چند بار شما رو ببره بيرون، اينقده عسل شدي كه تا يك ذره از ساعت بيرون رفتن ميگذره ميري لباساي بابا جون رو مياري ... ميدي ... ميگي ددر ... يا اينكه جلوي در ميايستي و ميگي ددر ... اگه نري كه ديگه خدا بداد برسه كه چه گريهاي سر ميدي جديداً وقتي كه سوال ازت ميپرسم بجاي جواب دادن چشمات رو اينجوري ميكني مامان سارا: پرهام جونم غذا ميخوري مامان سارا: پرهام آب ميخوري مامان سارا: پرهام بيريم بيرون كلي بيل بيلي شدي ... ميدونيد به چي ميگم بيل بيلي به اين مدل چشماش چند هفتهاي هست كه ديگه پرهام رو زياد پوشك نميكينم و بچم داره هوا ميخوره ... وقتي كه ميگم پرهام جيش داري ميگه آيه يعني (آره) مثل بچههاي خوب دستشويي ميكني و دوباره آزادانه براي خودت ميگردي ... شايد يك بار در روز ماي بي بي بشي كه اون هم موقعي هست كه داري ميري بيرون وقتي كه ميخواي بعد از آزادي دوباره اسير اين پوشك بشي.... شروع ميكني به جيغ و داد و گفتن نه نه نه موقعي كه ميخوام لباست رو عوض كنم تا ميگم دستا بلا .. سريع دستات رو ميبري بالا كه بتونم لباست رو عوض كنم ... واي از خوابيدن نگو كه يه شبهايي به مرز روانيت ميرسم و كلي التماس و تمنا كه پرهام جونم بخواب .. البته وقتي كه ديگه خيلي دير ميشه .. خبري از اين لطافت و مهربوني نيست از بس شيطون بلا شدي ميخوام همش گاز گازت كنم ديروز براي اولين بار بلال خوردي ... برام خيلي جالب بود كه اينقدر قشنگ بلال رو گرفتي دستت. نوش جونت عزيزم پرهام جونم خيلي دوستت دارم .. هوارتا اين كه ميبيند كلاه شنا منه كه از تو كمد برداشته با كي حرف ميزنه خدا ميدونه اينم بلال خوردنت . واي كه چه عسل ميخوري آي جونم .. چه تلاشي الهي فدات كه تا ميريم پشت بوم شروع ميكني به آب دادن به گلها
فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه، مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد تو ای مولای خانه تبريك ويژه به پدر عزيزم به خاطر زحمتهاي زيادي كه براي پرهام جون ميكشه و تبريك ويژه دوم به همسر عزيزم ...عليرضا جون روزتون مبارك اولین باری که پرهام بابا گفت هشت ماه و ا هفته و دو روزه تو راه بر گشتن از اصفهان برای مدتی توقف کرده بودیم که خستگی در کنیم ... پرهام بغل بابا علیرضا .. شروع کرد به گفتن بابا ... بابا ... وای که چقدر قشنگ میگفت ... کلی ذوق کردیم .. من هم که دوربین به دست آماده بودم بسیار بسیار به یادماندنی گرفتم ... بله این عکسی که میبیند اولین بابایی بود که پرهام قشنگم گفت و اون رو به مناسبت روز پدر برای تقویمش گذاشتم






.. خلاصه اينكه خيلي حال ميكنه با اين صداي سپند و خاله جونش
ميدونيد كه هميشه من اينطوريم
).. مياد صورتم رو بوس ميكنه و ناز ميكنه .. 
![]()
اينقدر كه پرهام مي ریزه .. ميشكونه .. ميپاشه .. كثيف ميكنه و منم پشت سرش يا جارو ميكنم .. يا دستمال ميشكم .. يا ميسابم .. يه موقعهايي هم خفن كم ميارم و حسابي خسته ميشم و بيخيال بيخيال ...![]()

با يه عالمه بيل بيلك ديگه ![]()
![]()
![]()
![]()
... (ولی نمیتونستی چون من لحظه به لحظه باهات بودم) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یک عشق جاودانه
از آن نام تو پیداست
پدر نام تو زیباست
**
تو ای سرور و عشقم
تو ای نور بهشتم
برای روز نامت
تو را از دل نوشتم
**
تو ای تمام هستی
در هشیاری و مستی
تو را میخوانم از دل
به آنکه می پرستی
**
شعر از سياوش صانعيپور
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

















